گوشی آلکاتل بابا که با آن قیافه یغور و پر از تفاخر زنگ می خورد ، نزدیکترین فرد برش می داشت و مثل قهرمانان دو امدادی می دوید طبقه بالا دقیقا زیر دریچه کولر بین میز مطالعه ی من و کتابخانه می ایستاد و دکمه سبز گوشی را می زد و شروع می کرد با فریاد الو الو گفتن تا طرف مقابل صدایش را بشنود.
گاهی اوقات تا مادر لنگ لنگان پله ها را بالا بیاید ، آن طرف خط کارت تلفن داداش که از عجب شیر زنگ زده بود تمام می شد و نمی توانست با مادر حرف بزند.
داداش رفته بود سربازی و همان روزها ما تازه خانه را هم عوض کرده بودیم . مخابرات در کوچه جدیدمان خط آزاد نداشت و ما مجبور بودیم از موبایل پدرم به جای تلفن ثابت استفاده کنیم. شاید سنتان قد نمی دهد، آن زمان ها خطوط تلفن پر می شد . مثل الان فیبر نوری نبود که ساعت هفت صبح نیت کنید یک شماره ثابت در جزیره کیش بخرید و ساعت یازده روی گوشی هوشمند و به تمام معنا لاکچریتان دایورتش کنید و زنگ خور هم داشته باشد.
این محله غیر از اینکه خط ثابت خالی نداشت، آنتن تقویت کننده خطوط تلفن همراه هم نداشت . یعنی طبقه پایین نقطه کور بود و آن مرز سوق الجیشی میان میز و کتابخانه که بعد از کلی آزمون و خطا کشف شده بود تنها نقطه قابل مکالمه خانه بود. آن وقتها پیدا کردن نقاطی از شهر که بتوان در آنها با گوشی همراه حرف زد ، شبیه پیدا کردن مسیر خارج از طرح ترافیک در خیابانهای به هم گوریده این روزهای تهران مهم بود . خانواده ما یک سالی را به هر سختی بود طی کرد تا اینکه یک روز بالاخره مامور مخابرات منطقه آمد و ما گوشی آلبالویی مان را از ته کمد در آوردیم و با کابل به پریز وصل کردیم ، خواهرم سه چهار ساله بود. با آن عروسک سگ سفید پشمالویش که از یک لنگه پا در دستش آویزان بود، چشمهایش را گرد کرد و به گوشی تپل و با نمکمان با آن شماره گیر دایره ای اش به چشم یک مهاجم نگاه کرد و پرسید: این چیه آجی؟ گفتم: تلفن. دست دراز کرد و سیم فرفری سیاه گوشی را که مثل موهای خودش پیچ و تاب خورده بود نشان داد و گفت: پس این چیه ؟ گفتم : سیمشه . با اخم و نگاهی عاقل اندر سفیه گفت : مسخره ام می کنی؟ چرا سیم داره ؟ چرا زدیدش به برق؟
القصه تا غروب که پدرم بیاید و لوسش را بکشد، بقبولاندش که من دروغ نگفته ام . گلوله گلوله اشک میریخت و جیغ بنفش می کشید که : آجی منو سرکار گذاشته میگه این تلفنه.
گاهی انتقال این حس که یک زمانی این گوشی های دستی نبود یا حتی قبلتر اصلا تلفن هم نبود ، آقا یک زمانی تلویزیون رنگی هم نبود ، به جان خودم خیلی سخت است. البته به این دهه نودیها که به گمانم غیر ممکن است.
#زهره_عواطفی_حافظ
#روزنامه اعتماد
ریاضیات - هفته نامه کرگدن - شماره 63- مهر 96...
ما را در سایت ریاضیات - هفته نامه کرگدن - شماره 63- مهر 96 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 60
تاريخ: شنبه
20 بهمن
1397 ساعت: 3:34