تجربه رد شدن یک داستان

خرید بک لینک

Mosadereh Poster.jpg

دست راستش را محکم روی پیشانی اش می کشید و صورتش را جمع کرده بود . انگار می خواست تمام عضلات صورتش به مغزش فشار بیاورند تا چیزی را از ذهنش فراخوانی کند و تکرار می کرد : بگو دیگه . عین عین همین فیلمه بود .

 مینو با آن چشمان روشن وسط صورت مهتابی اش بی هیچ پلک زدنی غرق تماشایش گفت : خوب چه مهم است اسمش چی بود. تعریف کن دیگر.

احمد همانطور که ظرف سس را می گذاشت روی میز گفت : آخر با مزه گی اش به اسمش است. اون صحنه باجه تلفن که رضا عطاران زیر باران داشت به طرف التماس می کرد زمینش را بفروشد ترکیدم از خنده . گوشی اش را برگرداند سمت من و مینو و گفت : این آقاهه بود . عین همین فیلم مصادره . اوایل انقلاب ، این بنده خدا زنگ میزند به استاد و از ایشان می پرسد آقا به نظرت با توجه به اوضاع انقلاب من برگردم ایران ؟ استاد هم با آن احساسات انقلابی گری و حس وطن دوستی می گوید بله آقا الان وقت برگشتن شماست حالا برنگردید کی برگردید. وطن الان به شما نیاز دارد.

مینو در حالی که هنوز با در نوشابقه قوطی اش درگیر بود گفت: خوب بعدش ؟ نخند یک دقیقه تعریف کن ببینیم خوب .

رویش را برگرداند سمت ما و در حالی که خیارشورهای ساندویجش را جدا می کرد وسط ته خنده هایش گفت: هیچی دیگر تا رسید وسط شلوغی های انقلاب عین اون صحنه بیابان فیلم شد دیگه .

 دستمالی را از جعبه دستمال کاغذی بیرون کشید و دور دهانش را پاک کرد و در حالی که به زور جلوی خنده اش را می گرفت گفت : هیچی دیگه اعدام شد بدبخت.

تکه سیب زمینی سرخ کرده با بزاق دهانم لیز خورد و رسید به جایی که بغض راه گلویم را گرفته بود . صورت سفید شده آرمان روی دست سپیده، مثل یک سطل رنگ سفید پاشیده شد به تابلو گرم و شاد مردمی که داشتند عصر گرم نوروزی شان را خوش می گذراندند. پوستر فیلم راننده تاکسی آنجا روی یخچال،  بوی تند سیگار بهمن راننده تاکسی آن روز را در مغزم بیدار کرد و صدای جیغ و شیون سپیده را که از کوچه پیچید توی خیابان و مثل برق آمد و تمام تنم را گرفت. یادم آمد که آن لحظه دویدم فقط دویدم.  

پاییز بود ؟ بهار بود ؟ از کجا بدانم هیچ درختی یادم نیست هیچ گرمی هیچ سردی فقط یک تونل بود . تاریکِ تاریک که یک سرش من داشتم به آرمان امید می دادم که دیگر پدر سپیده نرم شده و اگر اینبار بروی سراغش حتما تو را به عنوان دامادش قبول می کند، تو ترک کردی تو پاک پاکی ، همه خبر دارند که برای سپیده چه کرده ای  و چشمان سیاهش بود که همیشه یک نقطه نور سفید گوشه اش برق می زد و نگاهش که از فنجان قهوه کنده شد و به گربه ای که با بچه هایش وسط باغچه روبروی کافه بازی می کرد خیره شد و لبخند روی صورتش نشست.

و در این انتهای تونل همین نقطه که خورشید به جای نور زرد و طلاییش به آن نور قرمز تابانده بود. پدر سپیده بود که نشسته بود روی آسفالت و تکیه داده بود به دیوار سیمانی ترک دار و با دو دست سرش را نگه داشته بود و سپیده که جیغ می کشید و آب جوی که بی خیال همه نرم نرم سرخ می شد .

رنگ سبز دیوارها همان سبز تند در بزرگ و آهنی خانه جدید پدر سپیده بود و روکش صندلی های ساندویجی همان جگری ، همان قرمز ِخون تازه ریخته روی چاقو ، لکه روی کاغذ بنفش دسته گل آرمان ، همان سرخ رزهای پرپر شده روی سنگ قبرش.

ماشین 206 اسنپ ناگهان کوبید به یک پراید ، راه را بسته بودیم. راننده اسنپ به همان جوانی به همان بلند بالایی آرمان بود . بعد از کلی سر و کله با راننده پراید  نشست که راه بیفتد. کمربندش را که می بست گفت : خانم ببخشید، شما هم معطل شدید.

 اشک روی صورتم خشک شده بود. به قیافه تعمیرکار و سوپری و راننده ای که حق به جانب در حال اظهار نظر بودند نگاه کردم و آهسته گفتم. برای همه پیش می آید آقا . برای همه پیش می آید .

ریاضیات - هفته نامه کرگدن - شماره 63- مهر 96...

ما را در سایت ریاضیات - هفته نامه کرگدن - شماره 63- مهر 96 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 107 تاريخ: دوشنبه 25 تير 1397 ساعت: 11:39

صفحه بندی