سمت راست تصویر روی گوشی ام دقیقا بالای انگشت شستم سرش را پایین انداخته و به آرامی گوشه های روسری نازک و حریر کرم قهوه اش را روی هم میزان می کند . آخری ها فهمیده بود وقتی گوشی ام را اینطوری روبرویش نگه داشته ام ، دارم فیلم می گیرم . تا گوشی را می گیرم جلوی رویش روسری اش را پیدا می کند و آرام آرام با آن دستهای چروکیده و لرزانش مرتبش می کند و روی موهای یکدست سفید و کم پشتش می گذارد. دست می کشم روی موهای پریشانش . روی ابروهای پر و نامرتبش که جو گندمی شده و بالای آن حفره پر چروکی که چشمانش ته آن شده اندازه عدس دست می کشد و به من نگاه می کند. یعنی به صفحه گوشی که آن لحظه داشتم از او فیلم می گرفتم . انگار راضی شده است. توی دوربین خیره شده و هیچ چیز نمی گوید. همانطور که سرم را چسبانده ام کنار صورتش می گویم: "خوبی عزیر؟" اهوم می گوید. یعنی جان ندارد خیلی حرف بزند .
آنروز صبح هم دیالیز بود. دوباره داروی خارجی حافظه اش تمام شده بود و داشت حواس پرت می شد . مینو که از جلویمان رد شد گفتم :" عزیز این دختر لاغره کیه؟" بدون اینکه چشم از صفحه گوشی بردارد گفت : " لاغر، تو لاغری"
مینو می خندد و روی مبل ولو می شود. دوربین در دستم تکان می خورد. " عزیز این لندوک لاغره یا من؟" بدون اینکه بخندد خیلی جدی می گوید :" تو لاغری" و فیلم تمام می شود . فیلم بعدی را پلی می کنم. دراز کشیده رو به پنجره پشت به ما.
" مینو ناهار چی داریم؟" این را که می گوید . دلم آرام می شود. این بازی هر روزمان است . می ترسیم یادش برود و یکروز دیگر هیچ کداممان یادش نیاید.
دوباره شروع می کنم :" عزیز، مادر می گوید اسم من را تو گذاشتی. راسته؟"
همانطور که پشتش به من است می گوید : "زشته؟"
دوربین به سمت خودم بر می گردد و دارم دسته موهای سیاه چتری ام را در تصویر سلفی ام مرتب می کنم :"نه عزیز خیلی قشنگه . نگفتی عزیز چرا این اسم را روی من گذاشتی؟"
"سال قحطی بود . آرد نبود . همه گرسنه مانده بودیم."
"آره آره همان موقع که مامانتان گوسفند کباب می کرد برایتان جای نان ولی سیر نمی شدید." دوربین را چرخانده ام سمتش و این را می گویم.
"سربازها آمده بودند نزدیکهای روستا اتراق کرده بودند. به ما گفته بودند سربازها غولند آدم خوارند." آرام آرام چرخید به سمتم و دست راستش را گذاشت زیر سرش و ادامه داد : " یواشکی رفتیم تا ته درختهای سپیدار. از آنجا چادرهاشان پیدا بود ."
چشمم افتاد به دست چپش که داشت روی ملافه تخت می کشید . همه اش گل های ملافه را با دست می خواهد جمع کند . فکر می کند آشغال است و آنقدر دست می کشد تا چیزی پیدا کند . انگشتانش کشیده و لاغر است با ناخن هایی کوتاه شده و مرتب که همین طوری هم دو برابر ناخن های کوتوله من است. رگهای سبز و کلفت زیر پوست چروکیده و خشک شده اش مثل نهرهای خالی از آب تابستانهای باغ کم جان و بی رمق است . ظرف وازلین را بر می دارم و شروع می کنم به چرب کردن دستش . می دانستم باقی قصه چیست هزار هزار بار برایم تعریف کرده بود ولی پرسیدم :" خوب بعد چی شد؟ دیدیدشان؟ "
"از دور ولی رفیقم رفت جلو. من می ترسیدم."
دست چپش را از زیر سرش درآورد و داد دستم که یعنی این دستم را هم چرب کن.
"سربازه بلند بود . خیلی بلند مثل غول . من البته از لای درخت ها دیدم ."
این جا را همیشه با هیجان می گفت . به گمانم از خودش در می آورد آخر سرباز آلمانی چطور می تواند به یک بچه پنج ساله بگوید ببم جان منم آدمم نترس و بعد نان گرده ای که نرمتر از آن را عزیز تا امروز ندیده از جیب لباسش در بیاورد به او بدهد.
گفتم :"مثل کیک؟"
باز هم مثل همیشه می گوید: "نه خیلی خوشمزه بود نرم عین کره تو دهان آب می شد."
پرسیدم : "خوب این چه ربطی داشت به اسم من ؟"
انگشتان دستهایش را در هم فرو کرد و گذاشت روی شکمش . همانطور که تاق باز خوابیده بود چشمهایش را بست و ادامه داد.
"اسم مادر رفیقم زهره بود. چشمهایش سبز و پوستش سفید بود. خانم بود خانم .علم و ادب
مرجان خانم در و صدف مرجان خانم"
و فیلم تمام می شود. لبخند روی لبم و اشک توی چشمانم نشسته است.
انگار ریسمانی محکم و ناگسستنی بود با تمام تاریخ ، تمام آدمها و اتفاقاتی که تنها عکسهای قدیمی و کتابها از آنها با ما حرف می زنند.
#زهره عواطفی حافظ
#کرگدن
ریاضیات - هفته نامه کرگدن - شماره 63- مهر 96...
ما را در سایت ریاضیات - هفته نامه کرگدن - شماره 63- مهر 96 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 57
تاريخ: دوشنبه
25 تير
1397 ساعت: 11:39