
تمام شش هفت ماه گذشته وقت کافی داشتم که به این فکر کنم که امروز باید چه کار کنم. مطمئن بودم مثل همه چیزهای دیگر زندگی ام برای روزی که کرونا هم بگیرم برنامه ریزی دارم. ولی چی شد؟ چرا از وقتی افتادم توی ماجرا ، همه چیز عوض شد. چرا گیج شدم. ته دلم یک چیزی نیست یک چیزی شبیه موتور هواپیمای زندگی ام که دیگر استارت نمی خورد. دکتر گوشی طبی اش را گذاشت روی پشتم، نفس عمیق نشد. سرفه شد. درد همه جا پراکنده بود. انگار درباره یک سرماخوردگی حرف بزند،گفت:" درگیر شدی خانم، این آمپولا رو میزنی و میری خونه داروها ...
ادامه مطلب
سمت راست تصویر روی گوشی ام دقیقا بالای انگشت شستم سرش را پایین انداخته و به آرامی گوشه های روسری نازک و حریر کرم قهوه اش را روی هم میزان می کند . آخری ها فهمیده بود وقتی گوشی ام را اینطوری روبرویش نگه داشته ام ، دارم فیلم می گیرم . تا گوشی را می گیرم جلوی رویش روسری اش را پیدا می کند و آرام آرام با آن دستهای چروکیده و لرزانش مرتبش می کند و روی موهای یکد...
ادامه مطلب