آدم فني -هفته نامه كرگدن-شماره ٩٥ و ٩٦-شهريور ٩٧

خرید بک لینک
در اتوبوس باز شد و به زور تنه زدن به مسافر دم در پیاده شدم.

تیغ آفتاب توی چشمم بود.کابل هدفون را که از در کیفم بیرون بود کشیدم تا گوشی ام را از میان تلنبار وسایل ته کیفم پیدا کنم . گوشی را بیرون آوردم . روی پله نارنجی پل هوایی سر شهرک قدم گذاشتم . یک چشمم به گوشی بود و یک چشمم به چادرم که زیر پایم گیر نکند . رادیو گوشی را باز کردم و شروع کردم به گشتن بین موجها. صدای ساز سنتی پیچید توی گوشم . آهنگ که تمام شد صدای ماشین های زیر پایم شبیه همهمه دانشجوهایم وقتی برنامه امتحان میان ترم را می شنوند به گوشم حمله کرد . ناگهان ریتمی شاد که آدم را می برد به پاریس و عشق بازی بیست سالگی، شروع شد. دستم را گرفتم به میله پله و اولین پله به سمت پایین را رد کردم و بعد یک صدای آشنا در میان موسیقی که حالا داشت کم کم محو می شد با یک خش خاص و آشنا گفت :" من ذاتا آدم فنی نیستم..." همان جا در پاگرد پل هوایی ایستادم . انگار دوباره در خیابان های آتن بعد از مرحله اول المپیاد سال دوم دانشگاه جلوی آن قاچ های هندوانه بسته بندی شده، نسیم روسری ام را بالا برد و تو آرام سرت را پایین آوردی نزدیک گوشم و موهای سیاه و لختت یک ور شد و دم گوشم گفتی:" می دونی رنگ طلايي موهات شبیه بازیگر فیلم نیمه شب در پاریسه ، همان دختر عتیقه فروشه " و من لب باریک صورتی ام را با دندان گزیدم و گونه های سفیدم که زیر نور آفتاب آن روزها خوب سوخته بود داغ شد. تمام راه را جلوی گروه رو به ما و پشت به مسیر راه رفتی و قصه فیلم را برای همه که نه ، برای من تعریف کردی.

وقتی بعد از مسابقات برگشتیم، سی دی اش را برایم آوردی. روی سی دی یک دایره کشیده بودی با دو نقطه جای چشمها و یک حرف دی بزرگ جای لبهایش.

کلی طول کشید تا توانستم از مسئول فیلم خوابگاه اجازه بگیرم و توی تلویزیون نمازخانه بار اول فیلم را تنهایی نصفه شب ببینم .آن شب تازه یادداشتت را که توی کاور سی دی گذاشته بودی خواندم. بیرون توی حیاط از آن بارانهای تند بهاری می بارید. نوشته بودی دلت نمیخواهد دیگر فیزیک بخوانی . دلت میخواهد گوینده بشوی. دلت می خواهد هنرمند بشوی و دلت می خواهد... دلت مرا می خواهد.

نوشته بودی نه آز آنروز در آتن که از ماهها قبل از اولین روز کلاس آزمایشگاه فیزیک دو ، دلت مرا می خواسته و يك دايره كشيده بودي و با دو تا قلب جاي چشمهاش و يك ستاره جاي لبهاش و زيرش نوشته بودي قربانت رحمان مظفري . تمام آن شب به روزهایی که ندیده بودمت فکر کردم . راستش ترا من فقط آن لحظه دیدم که داشتی عقب عقب می رفتی و یک لحظه پایت به چیزی گرفت و من ناخودآگاه دستم را جلو آوردم که بگیرمت ولی تو قبل از اینکه دستم به پیراهنت برسد خودت را جمع و جور کردی. جواب یادداشتت را ندادم. آخر آن روزها دلم می خواست فیزیک بخوانم .

رسیدم و کلید را انداختم و در را باز کردم . قصه تمام شد و زنی با کلماتی شمرده گفت داستان جز از کل از استیو تولتز را شنیدید به گویندگی رحمان ...

کیف را که گذاشتم روی میز ناهارخوری هدفون هم از گوشم درآمد. بوی خیار همه خانه را برداشته بود. صدای آب از حمام می آمد. همانطور که یک تکه خیار باریک از بشقاب روی میز برمی داشتم و در نمک کف بشقاب می غلطاندم داد زدم: "سلام، قربون دستت ، چقدر تو این گرما می چسبه . راستی این ملیحه وروجک از کی اعلام برنامه می کنه براتون . این که دو روزم نیست اومده با یه عشوه ای ر اسمت رو کشیده گفت که ترسیدم سر مظفررررری گفتن پس بیفته."
#زهره_عواطفی_حافظ #کرگدن

ریاضیات - هفته نامه کرگدن - شماره 63- مهر 96...

ما را در سایت ریاضیات - هفته نامه کرگدن - شماره 63- مهر 96 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 3:34

صفحه بندی