
دقیقا ساعت چهار و نیم مثل هر روز از دفتر راه افتادم. این جلسه اولی است که جلوی در شرکت یک ماشین سوارم کرد و مستقیم تا دم در کلاس برد. حالا که امروز من نمیخواهم قصهام خوانده بشود سومین نفر حتی قبل از...
ادامه مطلب
xa0 روی یک تخته سنگ بزرگ و سیاه ، هیبت یک جنگجو در یک زره براق دیده می شد. با یک تکه سنگ روی لبه شمشیر بزرگ و زیبایش می کشید . وسط ال سی دی بزرگ روی دیوار پذیرایی چهره این زن جنگجو را تماشا می کردم که در یک سکوت بی انتها خودش را مانند یک گلادیاتور تنها برای جنگی بی پایان آماده می کرد. باور کردنی نیست ولی این روزها از هر زمانی زنان ما به این زن جنگجو شبیه ترند. نه منظورم زنان و دختران کارمند نیست که ...
ادامه مطلب